آدینه ها

آدینه ها

شهادت بال نمیخواهد حال میخواهد
اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک
اللهم عجل لولیک الفرج
.
.
.
.
.
.

حال داشته باشم دلنوشته مینویسم
اگرم نه که از پیش نوشته میزارم

دوست داشتی به آدرس زیر برو
http://adinehha.blog.ir/post/431
یا علی

موضوعات وبلاگ
پیام های شما
همسنگران نمونه

۸ مطلب با موضوع «تحلیلی» ثبت شده است

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/DzSYl8vECAM00Xco5M73HFcRpy0dvWkmoCh8Ze8t_ho4rzn2Kq8Qzg/s/w535/

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/nnxhV3fZaC2PBm3mT_Z5P6QiYBkHNgpyZ82OtgOlk2sG3JWxk0Py_Q/s/w463/

سربازِ گمنام

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/pr05Eps7xSU4ok-k_ZHvH47USbqjsbF4l9qaHkKezpUN2KkDs6b9rg/s/w480/

سربازِ گمنام

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/7cONLM5uELQr89SFf-3JAA3VIYIheZCHQgL2y0xFM62RFv1wvGtILQ/s/w535/

سربازِ گمنام

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده سرهنگ اطلاعات نظامی حسین حسینی است:

 
عصر به اردوگاه شماره ۹ رمادی رسیدیم. وقتی پیاده شدم یکی از نگهبانان آنجا با کابل به طرف من حمله کرد که با فریاد قاسم در جا میخکوب شد. فرمانده عراقی رمادی ۹ نقیب(سروان) احمد بود من خودم را معرفی کردم. او فکر کرد من عربی نمی دانم به سربازان گفت حق ندارید وی را بزنید. موقع خداحافظی با قاسم او من را بغل کرد و زد زیر گریه که برای خود من هم عجیب بود پول هایی که در پمپ بنزین به دست آورده بودم (هشت دینار و نیم) به قاسم دادم و این تعجب نگهبانان عراقی را بیشتر کرد که این دیگه چه جور اسیری است که پول هم دارد.
 
چون وسایلی را که جمع کرده بودم در ۳ تا کیسه انفرادی بود، سروان احمد به سربازانش دستور دادکه کیسه ها را تا آسایشگاه برای من ببرند. اسرای که همگی در یک سلول بودند بعداً برایم تعریف کردند ما تعجب کردیم چه اسیری که جلو راه می رود و۳ سرباز عراقی وسایل او را می آورند.
 
خودم را معرفی کردم و در گوشه ای نشستم، چند نفر آمدند و حالم را پرسیدند، ‌متوجه شدم اکثراً بسیجی و رب المشاکل و از اردوگاه شماره ۱۱ هستند. کسانی مثل احمد چلداوی (دانشجو رشته برق و از اهلی اهواز و دکتر فعلی در رشته برق، چندین بار با ایشان در تلویزیون مصاحبه کردند، وی به همراه ۲نفر دیگر فرارکرده بود و متاسفانه موفق نشده بودند.)
 
علیرضا صادق زاده (از اصفهان و فرزند جناب سرهنگ صادق زاده و دکتر فعلی) مهندس شفیعی، رضا سلیمی (مهندس فعلی، الان همسایه هستیم)۲نفر درجه دار ارتش و تعدادی سرباز (عبدالله که عرب خوزستانی بود، رامین از تهران، عبدالرضا نیرورنگ از تهران و....) بین  اسرا بودند.
 
حدود ۴۹نفر در آن آسایشگاه بودیم. آنان می خواستند از من بدانند حق هم داشتند، کمی تعریف کردم از اردوگاه ۱۹و چرا اینجا هستم و آنها هم تعریف کردند. متوجه شدم در طبقه بالا چند اسیر قدیمی ۱۰ ساله هم هستند. آن شب به آشنا شدن و تعریف کردن گذشت.
 
صبح موقع آمار دوستان لطف نموده من را در صف اول جای دادند، نگهبانان که در را باز کردند از سوی ارشد اسرا (سرباز عبدالله) برپا اعلام شد. اما من همچنان نشسته بودم، نگهبان بعد از آمار به من گفت بلند شو، چرا جلوی من خبر دار نایستادی، من که به سیم آخر زده بودم به او گفتم، ‌من افسر ایرانی هستم و تو سرباز دشمن. چیزی نگفت و رفت.
 
درب آسایشگاه که باز میشد دیگر تا شب بسته نمی شد. ساعتی بعد احمد چلداوی گفت نگهبانان تو را خواستند، ‌به او گفتم بعنوان مترجم با من بیا  به دنبالم آمد وارد اطاق نگهبانان که شدیم دیدم رفتارشان دوستانه است، گفتند برای حفظ نظم و انضباط آخر صف بنشین و آرزوی آزادی ما و رها شدن خودشان  را کردند. احمد گفت تو خودت عربی بلد بودی چرا گفتی من بیایم، گفتم برای اینکه اگر قرار شد کتک بخورم تو هم باشی تا سهم من کمتر شود. خنده ای کرد و از هم جدا شدیم.
سربازِ گمنام

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/ga5Cr77u2JAyR_50Qnhz8NkyYJZ5GjuX-qVDKH7KhGxp3OeR3MrFlQ/s/w500/http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/bfvv2qrd04ONeAx9MiceRMDKwxTUZMrbT5YRVmy7mpHlUFQIzWYE-Q/s/w535/

سربازِ گمنام
http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/jTttRC_XGI_7rfp1R7vIra9PGv8F8LMIc0vODwEu063oDo6yiqxicg/s/w535/

بسم الله الرحمن الرحیم
دلم خواهد که من یار تو باشم /همیشه من مدد کار تو باشم
امیدم هست اندر غربت تو / انیس و یار و غمخوار تو باشم
زیباترین صحنه ی عشق را در عالم به محبت مادر تشبیه کرده اند. می گویند در بازار محبت آنکه بیش از همه عاشقی کند، نمی تواند اندکی از مهر مادر را ترسیم کند. خداوند این محبت را در دل مادر به ودیعت نهاد تا مردم معنای عشق را دریابند. حال اگر این محبت دو سویه باشد، صحنه ی زیباتری ترسیم می شود. آری، چه زیباست عنایت مادر به فرزند و ارادت فرزند به مادر. این غایت و نهایت عشق است.

سربازِ گمنام

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/NbLaIvS-gesbikSL5n61SBznOJ7lqKTlqzj7WOZuSQSiOyV2S4wKUQ/s/w535/




حسین سخا ؛ هنر و دغدغه های انقلاب اسلامی بخشی از گفتگوی تفصیلی منتشر نشده «مسیر» با حسین احمدی سخا؛ تجربه گرافیک  انقلاب اسلامی : .
ممکن است ما یک نگاهی داشته باشیم که الآن برای مثال در سوریه جنگ است، من بیایم پوستر بزنم یا بروم توان نظامی‌ام را بالا ببرم و بروم آن‌جا بجنگم. دو نگاه است. هر دو هم لازم است. حالا باید دید کدام مهم‌تر است؟ این باید بررسی شود و با زیرکی هم باید بررسی شود. یک مقدار هم شخصی است. منِ حزب‌اللهی دغدغه‌مند در کدامشان مؤثرتر هستم؟ این را باید بفهمی و شناخت داشته باشی. از سر تنبلی نباید برویم. این خیلی بد است. باید واقعا در کشور رصد کنیم ببینیم چه چیزی لازم است. من یک زمانی در وبلاگم یک مطلبی نوشتم با این عنوان که "من پلاکت‌ها را دوست دارم"؛ یک تشبیه است. چون پلاکت وظیفه‌اش در بدن این است که هر جایی را که زخم می‌شود، درست کند. به نظر من نقش بچه حزب‌اللهی‌ها در جامعه باید این‌طور باشد. اگر حزب‌اللهی دغدغه‌مند هستی و مثلا یک توانایی‌ای داری، باید متناسب با آن کمک کنی. شما اگر به این نتیجه رسیدید که باید در این فضا کار کنید و بدانید که می‌توانید، خب اگر نروید خیانت کرده‌اید...
.
متن کامل این گفتگو را در پایگاه راهبردی بخوانید: RAHBORDI.IR

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/QRb5ziONKvhjhgI0BhLtKf7F6tnclX9EsipqR8mtNITo2PnM1slgBg/s/w535/

سربازِ گمنام

ویژه نامه جرعه ای از آسمان (2) به مناسبت هفته بسیج در شهرستان های بهشهر و گلوگاه و بخشی هم در ساری منتشر شد.

پیش از این نشریه جرعه ای از  آسمان (1) بمناسبت هفته دفاع مقدس در سطح شهرستان منتشر شده بود .


http://8pic.ir/images/wepng7df5a6i3fhhz0fe.jpg



کاری از کمیته فرهنگی پایگاه بسیج امام خامنه ای (مدظله العالی)

سربازِ گمنام