
بگذار کمی بغزم را در این چند سطر بشکنم
بگذار کمی دلتنگی کنم
شب قدر است
شب راز و نیاز با تنها معبود
چند روز پیش داشتم ماه عسل نگاه میکردم که
موقع اذان شد
شبکه 3 داشت پخش زنده از حرم حضرت علی رو میذاشت
همین که داشتم به بیرق نگاه میکردم
دلم تنگ شد بغض عجیبی داشتم
بغضم داشت میترکید ولی جلوشو گرفتم
اخه خانواده نشسته بودن ازشون خجالت میکشیدم
و نمیخواستم ریا بشه
ولی بار ها گفتم ای کاش کسی نبود تو اتاق میزاشت یه خورده اشک بریزم
لحظه نابی بود که از دست دادم
اما چی بگم ز حضرت علی که هر چی بگم کمه
نمیدونم از کجا شروع کنم
از ولادتش توی کعبه
از این که جونشو هزاران بار در خطر انداخت برای اسلام و پیامبر
از 25 سال سکوتش
از دست های بسسته شدش
از ذوالفقار بی غلاف
از خیبر با در لا توصیفش
از خندق با عمرو ابن عبدودش
از احد با هفتاد حربش
از جمل با عایشه و یاران پیامبر
از بدر با علمداریش
از نهروان با یاران خودش
این بار از نهروان میگم
از قرآن های بر روی نیزه رفته
از گمراهانی که به حرف فرماندشون گوش ندادند که میگفت
منم قرآن ناطق
از همون نهروانی میگم که توش یه انسانی بود به اسم
ابن ملجم مرادی (لعنت الله علیه)که در موردش میگن که حضرت علی (ع) خودش استادش بود
اره ابن ملجمی که دست پروده علی بود
از این میگم که در خانه هم نذاشت که علی به سمت مسجد کوفه بره
و از این میگم که قاتل خودش رو بیدار میکنه
و از این میگم که سجده ای رفت و فرقی که شکافت
و زبانی که گویا شد به
فزت و ربه الکبه
